duydum bana sevgin dünya kadarmiş
anladim dünyanin dar olduğunu
duydum bana sevgin dünya kadarmiş
anladim dünyanin dar olduğunu
سعی کردم که بمانی و بریدی به درک
کارمان را به غـم و رنج کشیدی به درک
به جهنم که از این خانه فراری شده ای
عاشقت بودم و هرگــز نشنیدی به درک
میوه ی کال غـــــزل بودم و از بخت بدم
تومرا هرگز ازاین شاخه نچیدی به درک
فرق خرمهره و گوهر تو نفهمیدی چیست
جنس پاخورده ی بازار خریدی بـــــــه درک
دانه پاشیدم و هربار نشستم به کمین
سادگی کردی و از دام پریدی بــه درک
عاقبت سنگ بزرگی به سرت خواهد خورد
میکشی از تـــــه دل آه شدیدی بــــه درک
نوش دارو شدی اما بــه گمانم قدری
دیر بالای سرکشته رسیدی به درک
نگاه کن منو، خودت خواستی که من ، قلبمو بگیرم ازت
یه جوری برم ، که انگار که نبودم اصلا ، نگاه کن فقط
من بلد نیستم عاشق کسی باشم که اولویتش نیستم ، بلد نیستم چشم به گوشی بدوزم و دلشوره بگیرم.
اسمش را بگذارید خودخواهی ، ولی من این خودخواهی را به ادا های عاشقانه ای که هیچ احساسی پشت سرش نیست ترجیح میدهم !
من برای خود گل میخرم، چای دم میکنم ، میز شام میچینم ، اما منتظر کسی نمیمانم، نه اینکه خسته شده باشم اما وقتی دلم برای کسی تنگ شود که دلتنگی اش را باور نمیکنم ،فکر میکنم دارم به خودم خیانت میکنم.
تا خودت را دوست نداشته باشی کسی باور نمیکند که هستی و بودنت با نبودنت فرق میکند